درسهای زندگی – زیستن و آموختن:

آدم ها آشکار ترین چیزها رو نمیبینن!

وقتی ده سالم بود, بهترین و با ارزشترین چیز من یک توپ فوتبال بود. هرجا بودم, توپم هم بود, موقع غذا, خواب, تلویزیون و … هر روز میشستمش و کلی مواضبش بودم. در مورد خود فوتبال هم همینطور, اسم لیگها, بازیکن ها, مربی ها و … رو میدونستم. اما تو خیلی چیزهای دیگه بیتجربه بودم و اصلا چیزی نمیدونستم. مثلا نمیدونستم که بچه ها چطوری متولد میشن. یک روز توپم گم شد. همه جا رو گشتم, حیاط و کوچه و … اما نبود, گفتم شاید یکی کش رفته توپه نازنینم رو. خلاصه دیگه از پیدا کردنش پشیمون شدم و داشتم همینطوری تو کوچه ها راه میرفتم. یک دفعه یه زنه رو دیدم, شکمش اومده بوذ جلو, گفتم ای نامرد, توپم رو زیر لباسش قایم کرده!

هیچی دیگه, دویدم طرفش, گفتم: ” آهای خانوم, چرا توپم رو زیر لباست قایم کردی؟!؟؟! “

بعد هم ضایع شدم و تازه فهمیدم که بله! توپ نبوده, و خانومه باردار بوده! البته توپم هم چند دقیقه بعد پیدا شد, اما اون موقع تازه متوجح شدم که خانوم های باردار چه شکلی هستن و بچه ها از کجا میان. موضوع جالب اینه که تا اون روز اصلا به زنهای باردار توجح نکرده بودم, اما از اون روز به بعد, روزی صد تا زن حامله میدیدم.

خلاصهء کلام

اطلاعات جدید وقتی در اختیار ما قرار میگیرند که ما آمادگی لازم برای درک و فهم اونها باشیم. و تا اون زمان, تابلو ترین چیزها هم از چشمامون پنهان میمونه.